چرا متوقف می شویم؟

هنر دستیابی

اگر کاری هست باشد که واقعاً می‌خواهید آن را انجام دهید،بیشتر مواقع انجام آن دشوار نخواهد بود. به یاد داشته باشید، من دربارۀ مسائل واقعی زندگی، و نه امیدهای واهی، صحبت می‌کنم. وقتی خوب نگاه کنید، می‌بینید برای انجام دادن بسیاری از کارها به ترفندها و تدبیرهای آن‌چنانی نیاز ندارید. بین تلاش کردن و انجام دادن، بین صحبت کردن دربارۀ چیزی و اقدام کردن، تفاوت جدی وجود دارد؛ کل ماجرا در دو چیز خلاصه می‌شود: قصد و توجه. آیا شما واقعاً قصد دارید کاری را انجام دهید؟ آیا می‌خواهید واقعا توجهی را که آن موضوع لازم دارد به آن اختصاص دهید؟

اگر این‌طور است، پس فقط کافی است شروع کنید. از منظر تفکر طراحی، الان وقت آن است تا چیزی را که به آن سو‌گیری به‌سمت عمل می‌گوییم به‌صورت قانون دربیاوریم و بفهمیم چگونه می‌توانیم به‌سمت هدفمان حرکت کنیم.

فرض کنیم هدف شما نوشتن کتاب است. اینکه پنج بار در روز به صفحۀ شخصی‌تان در شبکه‌های اجتماعی سر بزنید باعث نوشته شدن کتاب نخواهد شد. صحبت کردن دربارۀ نوشتن نیز باعث نوشته شدن کتاب نمی‌شود. فرستادن پیامک به دوستانتان نیز همین‌طور و الی‌آخر. احتمالاً متوجه منظورم شده‌اید. حتی ملحق شدن به گروهی از نویسندگان و شرکت در همایش‌های تخصصی هم شما را به هدفتان نخواهد رساند. چیزی که شما را به هدفتان می‌رساند این است که هر روز پشت رایانه‌تان بنشینید و شروع به نوشتن کنید. شما نیاز دارید خودتان را به نوشتن متعهد کنید، حتی اگر اولین پیش‌نویسْ افتضاح از آب دربیاید.

وقتی شروع به نوشتن این کتاب کردم، صبح‌ها کمی زودتر قبل‌از‌اینکه همسرم، روث، بیدار شود از خواب برمی‌خاستم تا زمانی برای نوشتن داشته باشم. حتی اگر این کار باعث می‌شد تا میزان خواب شبانه‌ام خیلی کم شود، باز‌هم آن را انجام می‌دادم. ممکن بود برخی از روزها ننویسم، اما این روزها استثنا بودند. قاعده این بود که باید هر روز صبح پشت رایانه‌ام بنشینم و تا پایان مدت زمانی که به نوشتن کتاب اختصاص داده‌ام مشغول نوشتن باشم. من انتخاب کردم که کار نوشتن کتاب را به هر کار دیگری که باعث از دست دادن تمرکزم می‌شد ترجیح بدهم.

وقتی مردم دربارۀ افرادی صحبت می‌کنند که آنها را از دستیابی به اهدافشان بازمی‌دارند، اغلب پای منتقدی در میان است. ممکن است زمانی عضوی از خانواده‌تان حرف توهین‌آمیزی ازروی‌بی‌فکری به شما گفته است یا معلمی به شما نمرۀ بدی داده باشد یا یکی از رؤسای قبلی‌تان قضاوت ناعادلانه‌ای دربارۀ فهم‌و‌‌شعور شما داشته است. بااین‏حال نه این افراد منتقد واقعاً می‌توانند شما را از رسیدن به هدفتان بازدارند و نه افراد منفی‌باف لیاقت حضور در زندگی‌تان را دارند. حتی اگر صفحه‌کلید شما را بدزدند و تمام قلم‌هایتان را بشکنند، باز‌هم هیچ‌یک از آن‌ آدم‌ها قدرت واقعی برای متوقف کردنتان را ندارند.

در واقعیت، هیچ‌کس قصد ندارد جلوی ما برای رسیدن به اهدافمان را بگیرد. این شرایط به‌خوبی در یکی از مجموعه‌های تلویزیونی انگلیسی به نام زندانی به نمایش درآمده است. داستان مجموعه روایتگر ماجرای مردی است که او را به نام شمارۀ شش می‌شناسیم و هدفش فرار کردن از دست افراد خبیثی است که برای فرد شریری به نام شمارۀ یک کار می‌کنند. در آخرین قسمت از این مجموعۀ تلویزیونی، او می‌فهمد وقتی سؤال «شمارۀ یک کیست؟» را در قسمت اول مطرح کرده است و «شمارۀ شش تو هستی» را در پاسخ شنیده است، در‌واقع پاسخ این‌گونه بوده است: «شمارۀ شش، تو هستی.» در‌واقع این فرد، به‌صورت استعاری، زندانی خودش (همان شمارۀ یک) بوده است. فرانتس کافکا در‌این‌باره گفته است، «او داخل قفسی میله‌ای بود، آرام و جسور، گویی که در خانه‌اش است. غوغایی از جهان برخاست و از لابه‌لای میله‌ها گذشت، زندانی واقعاً آزاد بود، می‌توانست هر کاری بخواهد انجام بدهد، هیچ‌چیزی‌که در بیرون جریان داشت باعث فرارش نمی‌شد، به‌سادگی می‌توانست قفس را ترک کند، میله‌ها فرسنگ‌ها از او فاصله داشتند، او حتی زندانی هم نبود.»

حتی اگر واقعاً مانعی وجود داشته باشد، می‌توان راهی برای دور زدن آن پیدا کرد. سال‌ها پیش که من و همسرم، روث، به هند مسافرت کرده بودیم از‌طریق تلفن تاریخ بلیت برگشتمان را تغییر دادیم تا بتوانیم یک روز زودتر برگردیم. وقتی ساعت دوی صبح به فرودگاه دهلی نو رسیدیم، نگهبان مانع از ورود ما به پایانۀ پروازی شد، زیرا تاریخ بلیتمان برای فردای آن روز بود. برایش توضیح دادیم که قبلاً تاریخ بلیت را تلفنی تغییر داده‌ایم، اما او توضیحاتمان را نپذیرفت.

به او گفتم میز صدور بلیت خطوط هواپیمایی یونایتد چند قدم آن‌طرف‌تر است و اگر اجازه بدهد به آنجا بروم، می‌توانم تاریخ بلیتم را تغییر و بلیت جدید را نشانش بدهم. بااین‌حال درخواستم را قبول نکرد. به او گفتم برای تضمین حاضرم گذرنامه‌ام یا همسرم یا هر دوی آنها را پیشش گرو بگذارم تا اجازه بدهد بلیتم را تغییر بدهم و نزدش برگردم. اما باز‌هم درخواستم را رد کرد.

رسیدن به هدف

در این لحظه، تصمیمی جسورانه گرفتم. قبلاً هفت‌تیرش را دیده بودم که خیلی قدیمی و زهواردررفته به نظر می‌رسید و احتمالاً بلااستفاده بود. با خودم گفتم احتمال اینکه با شلیک چنین هفت‌تیری اسلحه در دست خودش بترکد خیلی بیشتر است تا اینکه گلوله‌اش به من بخورد. بنابراین به‌آرامی دست همسرم را گرفتم و از کنارش رد شدم. او شلیک نکرد و من هم پشت سرم را نگاه نکردم.

بیشتر اوقات، هیچ مأمور مسلحی بر سر راهمان قرار ندارد و خودمانیم که مانع پیشرفتمان شده‌ایم. ما همان شمارۀ یک کذایی هستیم. شما مسئول تصمیم‌گیری برای انجام دادن یا ندادن کاری هستید. بهتر است دیگران را سرزنش نکنید و برای توجیه یا عقلانی جلوه دادن رفتارتان به دنبال دلیل نگردید. شاید به نظر برسد بهانه‌ها موقتاً شما را از وضعیت‌های دشوار رها می‌کنند، اما در بلندمدت بهره‌ور نخواهند بود.

بخشی از کتاب «هنر دستیابی»

دوره و کتاب های آموزشی راه‌اندازی یک کسب‌وکار

مقالات مرتبط

۱۰ گام برای ادغام موفق

ادغام و تملیک‌هایی که به‌خوبی برنامه‌ریزی و اجرا شده‌اند، می‌توانند ارزش بیشتری خلق کنند. ادغام موفق (کلید اجتناب از ریسک‌های ادغام‌شونده یا ادغام‌کننده و تشخیص…

پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *